تبليغاتX
در جستجوی ستاره ام


در جستجوی ستاره ام

الهی در جستجوی ستاره ای هستم تا بتوانم حرف های نگفته ام را با او بگویم!

سلام

وقت اسباب کشیه. از این وبلاگ خسته شدم!

خوشحال میشم به وب جدیدم سر بزنید!

http://parvaz-93.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 5:21 توسط من!|

هشت مرداد تولد دو سالگی وبلاگم

و نه مرداد تولد خودمه!

اما هیچ وقت به اندازه حالا از تولد و شروع دوباره ناراحت و غمگین نبودم! احساس میکنم خستم!

خدایا

خودت کمکم کن!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:18 توسط من!|

به یادت هست می گفتی : اگر روزی خدا فرمان دهد ترکت نخواهم کرد؟

 

به یادت هست می گفتی:شبانگاهان به یادت تا سحر هرگز نخواهم

خفت؟

 

به یادت هست می گفتی:شقایق پیش چشمانم رنگ زیبایی ندارد؟

 

به یادت هست می گفتی:اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم نرو

اکنون رفتی و آن روزها هم رفتن

 

 

 

 

و

 

 

 

 

اینک من شدم تنها

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:38 توسط من!| |

 

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد،

بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت،

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه،

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد،

و دیگر جوان نمی شوم!!!

نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو!!!

و دیگر به شوق نمی آیم!

نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو!

چه نامرادی تلخی!!

و دریغا، چه تلخ تلخ فرو می ریزم،

با سنگینی این غربت عمیق،

در سرزمین اجدادی خویش!!!

و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شوم،

در بارش این گستره ی تشویش،

در خانه ی خورشید ها و خاطره ها!!

و دریغا چه بی برگ و بال لال می شوم،

در دوردست آن گلها، گمان ها!

ومگر فراموش می شود سرانجام آن جستجو ها،

آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها!

و دریغا بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش،

و وعده ی آن بهارکه در کرامت درختان تابستانیش،

هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند،

سرشاری میوه های مهربانیش!!!

و دریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟؟ 

سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را می شناسند،

و نه مهربانی را!!

و دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شوم!

در اینسوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را!! 

جان مایه ی سرود های جوانی را!!

ودیگر جوان نمی شوم!!

نه به وعده ی این بهاری که آمده است،

و نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی!

<محمدرضا عبدلملکیان>

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:38 توسط من!| |

 


از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

 سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
 بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
 همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
 
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
 
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

 من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
 این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:38 توسط من!| |


منچستر جونم قهرمانیت مبارک!!!!













نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:6 توسط من!|

بیا تا برایت بگویم چقدر تنهایی من بزرگ است...
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:29 توسط من!|

 

هیچ درختی به درختان دیگر تنه نمی زند!

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:50 توسط من!| |

با اینکه استقلالی نیستم!

اما

قهرمانیتون مبارک!

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:44 توسط من!|

 

ای پرنده ی مهاجر

سفر سلامت اما

به کجا میری عزیزم

قفس تموم دنیا!

 

پ.ن :

 نیست در عالم ز هجران تلخ تر!

قبول داری؟!

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:9 توسط من!|


Design By : Night Skin